در روزهایی که قطعیها و محدودیتهای دسترسی، راه رسیدن به شعر و ادبیات فارسی را دشوار کرده بود، این فکر شکل گرفت که شاید بتوان راهی سادهتر برای دسترسی به این گنجینه ارزشمند پیدا کرد. از همین ایده، پروژهای کوچک به نام «ققنوس» متولد شد؛ تلاشی مستقل برای اینکه علاقهمندان شعر، حتی در شرایط سخت، بتوانند همچنان با حافظ و سعدی و مولوی و دیگر بزرگان ادب فارسی همراه بمانند.
«ققنوس» امروز بهصورت آزمایشی نزدیک به ۱۲۰۰ شعر از پنج شاعر فارسی را در خود جای داده و همچنان در حال رشد است. هدف این پروژه، کمک به حفظ دسترسی به میراث ادبی فارسی است؛ تلاشی کوچک برای اینکه چراغ شعر خاموش نشود و اگر روزی راهها بسته شد، دوباره گشوده شود.
گنجور، همچون ققنوس، از خاکستر خود بر میخیزد...
امیدوارم که هر چه سریع تر همه از گنجور واقعی و کامل استفاده کنیم و شعر بخوانیم :)
گاه آدمی را باید در سکوت میان حرفهایش شنید؛ در فاصله میان کلماتش خواند؛ در سهنقطه ها سرود؛ بدون لمس کلاویه ها نواخت؛ آری، این خلأ است که به وجودیتی ممتد معنا می بخشد. شراب احساسات در فاصله میان کلمات ریخته میشود و گاه این فضا کم عمقتر از آن است که بتواند احساسات ژرف را در خود جای دهد، پس در هم می شکند و به یکباره چند قطرهای از احساسات لگام گسیخته بیرون میریزد. آری، همان سهنقطهها... دُرد احساسات فرد که در هیچ ظرفی نمیگنجند، آزاد و رها... باید آنها را سر کشید و جام وجود را از زندگی لبریز کرد، مست شد و قصه گفت و به سان صوفیان بی وقفه در خطوط دایره وار زندگی به دَفِ عشق رقصید...
آسمان اشک میریخت. ابر ها نه! آسمان. فرشته ها شیون می کردند و شیاطین آواز میخواندند و از سوی بهشت و جهنم نسیم گرم و سردی می وزید. خدا نگاه می کند: زمان زاده می شود. من نگاه می کنم: خدا میمیرد. حالا من ناظرم. پلکی می زنم و زمان در ۲۳ فروردین جاودانه می شود.
ساعت چهار و چهل دقیقه صبح در مرکز پایتخت نورانی، روبرویت چشمانم را می بندم. بازشان که می کنم همه چیز خاموش شده: مهتابی های ارزان خانه های سازمانی مردند و تیر های چراغ برق اتوبان استعفا دادند. به آسمان نگاه می کنم، ستاره ها با خاموشی شهر خاکی ما خاموش نشدند. صورتم را به سمت زمین باز می گردانم: دنیا مرده. صورتم را به سمت تو باز می گردانم: دو ستاره در چهره ات می درخشند.
جنینی هزارماهه در زهدان مادر هستم که دنیا هنوز اجازه ی زاده شدن را به او نداده. می خواهم از آن شکایت بکنم، پس دهانم را باز می کنم. ریه هایم را چیزی جز گرد و غبار پوچی فرا نگرفته، من در شهری آلوده به وجود آمدم، پس تنها چیزی که از شیون من می ماند ناله ای ناموزون است.
نه، ناله ای هم از گلویم در نمی آید. من در زهدان مادرم.
نه، من نمی توانم شکایت کنم، من اراده ندارم.
نه، من نمی توانم فکر کنم. من یک جنین هستم.
نه، من، من، من، من...(جنینی هزارماهه در زهدان مادر هستم که دنیا هنوز اجازه ی زاده شدن را به او نداده)
چندساعتی می گذرد که شب آرام از راه رسیده و رنگ های روز را با پنبه زدوده است و با نوک قلم مو نقطه های سفید رنگی را بر روی بوم آسمان برجای گذاشته است. قلم بر دست می گیرم تا بنویسم. ولی از چه؟ شمعی رو به رویم می سوزد و اشکی بر روی گونه اش جاریست. به آن خیره می شوم. چرا می گرید؟ چطور توانسته است معنایی برای گریستن پیدا کند؟ آیا او برتر از من است؟ نمی دانم... سرم را بلند می کنم. موجود سیاه روی دیوار که گویی چون بختک روی سینه ام نشسته است توجهم را جلب می کند. چرا هیچ نقطه روشنی ندارد که نویدبخش آرامش باشد؟ خودم را آرام به او نزدیک می کنم. او نیز نزدیک می شود. ممکن نیست. آیا این خودم هستم؟ چرا اینگونه؟ چرا هیچ نقطه روشنی درونم نویدبخش آرامش نیست؟ دلم می خواهد قرن ها بنشینم و یک دل سیر از خودم و دردهایم برای وجود صامت خودم شِکوه کنم چون تنها کسی است که احتمالا قضاوتم نخواهد کرد. به گمانم تا کنون آینه ها دروغ گفته اند. ذات واقعی ام را فقط دیوار خشتی می تواند به این وضوح منعکس کند. همینقدر تیره و مبهم. به اطراف سایه ام نگاه می کنم. دور تا دورش روشن است و این منم که چیزی جز تیرگی بر صفحه نمی افزایم. کلافه شده ام. ساعتم را نگاه می کنم، عقربه درجا می زند. گویی او هم مثل من دیگر نای حرکت کردن ندارد. آرام جسم سنگینم را از روی صندلی بلند می کنم و خودم را به سوی پنجره می کشانم. زمزمه مبهمی در هیاهوی شهر در گوشم نجوا می کند : تمامش کن. ولی چه را؟ آرام به پایین نگاه می کنم. مردم به اندازه یک نقطه دیده می شوند. شب، آرام لکه ی خاکستری رنگی را از آسمان می زداید. ستاره من از همان اول خاموش بود...
گویی زمان ایستاده است،سکوت بر خدایان حکمفرمایی می کند، ستاره ها یکی یکی از آسمان فرو می ریزند. فریادی همه چیز را در هم می شکند : «من به درخشش ستاره ها حتی در تاریک ترین شب ها ایمان دارم، آنها فنا ناپذیرند. سوگند به خودمان که از ستارگانیم...» پژواک صدایش بارها و بارها در فضای بی کران هستی می پیچد و گوش سکوت را کر می کند.خدایان یکی یکی زبان به سخن می گشایند و واژه ها را می آفرینند، سپس قصه ها را؛ هر ستاره کالبدی برمی گزیند و بشریت در بطن این قصه ها ریشه می دواند...
- سروش.ر
آسمان شکافت و از آن کودکی در صحرا افتاد. گامی برداشت و چشمه ای از جای پایش سبز شد؛ نفسی کشید و بازدمش نسیم صبا شد؛ چشمانش را باز کرد و بارانی از رنگ به دنیای خاکستری پاشید؛ زمانش گذشت و مردمی با کوله بار زندگی کنار چشمه ی رو به رود او شهر ساختند، قدم زد، نگاه کرد، نفس کشید و دنیا با او بزرگ شد. کودک پیرمرد شد و در بهاران کودکی از او پرسید:"تو که هستی؟" در آن هنگام پیرمرد مُرد و آن شب ستاره ای در آسمان پدیدار شد تا راه مردم را روشن کند، نوبت آنها بود که زیر نور راه بروند، نفس بکشند، نگاه کنند.